تبليغاتX
ღ♥ღ بنفشه ღ♥ღ
"خدا" چه واژه خوبی ولی چه دور از ذهن *** چه ساده است حضورش به فکر شیطانم

جدال ما و دل بوالهوس تماشائی است

 

کنند زینت شهنامه ها ، نبرد مرا

 

ز توست جور و جفا و ز من محبت و مهر

 

خدا نداده به کس طبع رادمرد مرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط بنفشه | 

چه كنم با دل خويش

 

آه ، آه از دل من

 

كه ازو نيست بجز خون جگر حاصل من

 

زانكه هر دم فكند جان مرا در تشويش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

چه دل مسكيني

 

كه غمين ميشود اندر غم هر غمگيني

 

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

در دلم هست هوس

 

كه رسد در همه احوال به درد همه كس

 

چه اميري متمول چه فقيري درويش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

طفل عرياني ديد

 

چشم گرياني و احوال پريشاني ديد

 

شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

چه كنم ؟ دل نگذارد كه برم حمله بدو

 

زارم از دست عدو

 

بسكه محتاط ببار آمده و دورانديش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

گر در افتم با مار

 

نيست راضي دل من تا كشم از مار ، دمار

 

ليك راضيست كه از او بخورم صدها نيش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

دارد اين دل اصرار

 

كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار

 

همه جا در همه وقت و همه را در همه كيش

 

چه كنم با دل خويش

 

***

 

از براي همه كس

 

دل بيرحم درين دوره بكار آيد و بس

 

نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش

 

چه كنم با دل خويش

 

 

 

                شعر از : ابوالقاسم حالت

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط بنفشه | 

من از جهانی دگرم

 

ساقی از این عا لم واهی رهایم کن

 

 

نمی خواهم در این عالم بمانم 

 

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

 

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند

 

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

 

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

 

تو را اینجا به گرد سنگ میجویند

 

 

تو جان  می بخشی  و اینجا  به  فتوای  تو

 

میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم

 

نمی دانم کی ام من  نمی دانم کی ام من

 

 آدمم  روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم

 

تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن

 

بیا از این  تنه آلوده غمگین جدایم  کن

 

 

اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

 

پس ای  مردم خدا اینجاست خدا اینجاست

 

خدا در قلب انسانهاست

 

به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست

 

 

همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود

 

 در خورشید و آتش سوخت

 

خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن

 

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

                                     شعر از " همای "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط بنفشه | 

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

 

دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

 

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم

 

گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

 

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب

 

اشتباه از نگه گاه به گاهش کردم

 

دور از آن زلف پریشان دلم آرام نیافت

 

گر چه زندانی شبهای سیاهش کردم

 

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه

 

وانقدر سوختم از غم که تباهش کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط بنفشه | 

تا نهان سازم از تو بار دگر

 

راز این خاطر پریشان را

 

می کشم بر نگاه ناز آلود

 

نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهشی جانسوز

 

از خدا راه چاره می جویم

 

پارساوار در برابر تو

 

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه... هرگز گمان مبر که دلم

 

با زبانم رفیق و همراه است

 

هر چه گفتم دروغ بود ، دروغ

 

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برایم ترانه می خوانی

 

سخنت جذبه ای نهان دارد

 

گوییا خوابم و ترانه تو

 

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ای که زنان

 

در دل "آری" و "نه" به لب دارند

 

ضعف خود را عیان نمی سازند

 

رازدار و خموش و مکارند

 

آه، من هم زنم ، زنی که دلش

 

در هوای تو می زند پر و بال

 

دوستت دارم ای خیال لطیف

 

دوستت دارم ای امید محال

 

                              شعر : فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط بنفشه | 

معلم چو آمد به ناگه كلاس

 

چو شهري فرو خفته خاموش شد

 

سخنهاي ناگفته در مغزها

 

به لب نارسيده ، فراموش شد

 

معلم ز كار مداوم ، مدام

 

غضبناك و افسرده و خسته بود

 

جوان بود و در عنفوان شباب

 

جواني از او رخت بربسته بود

 

سكوت كلاس غم انگيز را

 

صداي درشت معلم شكست

 

بيا احمدك درس ديروز را

 

بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت

 

ولي احمدك درس ناخوانده بود

 

بجز آنچه ديروز ، آنجا شنفت

 

عرق چون شتابان سرشك يتيم

 

خطوط خجالت به رويش نگاشت

 

لباس پر از وصله و پينه اش

 

به روي تن لاغرش لرزه داشت

 

زبانش به لكنت بيفتاد و گفت

 

" بني آدم اعضاي يكديگرند "

 

وجودش به يكباره فرياد زد

 

" كه در آفرينش ز يك گوهرند

 

چو عضوي به درد آورد روزگار

 

دگر عضوها را نماند قرار "

 

تو كز، كز، كز !؟ واي يادش نبود

 

جهان پيش چشمش سيه پوش شد

 

نگاهي به سنگيني از روي شرم

 

بيفكند پايين و خاموش شد

 

معلم بگفتا به لحني گران

 

مگر چيست فرق تو با ديگران

 

خدايا چه مي گويد آموزگار

 

نمي داند آيا كه در اين ميان

 

بود فرق ما بين دار و ندار

 

به آهنگ زار احمد بينوا

 

چنين زير لب گفت با قلب چاك

 

كه آنها به دامان مادر خوشند

 

و من بي وجودش نهم سر به خاك

 

به آنها جز از روي مهر و خوشي

 

نگفته كسي تاكنون يك سخن

 

من از روي اجبار و از ترس مرگ

 

كشيدم از آن درس بگذشته دست

 

ببين دستهاي پر از پينه ام شاهد است

 

سخنهاي او را معلم بريد

 

هنوز او سخنهاي بسيار داشت

 

دلي از ستمكاري اغنياء

 

نژند و ستمديده و زار داشت

 

معلم بكوبيد پا بر زمين

 

به من چه كه مادر ز كف داده اي

 

به من چه كه دستت پر از پينه است

 

رود يكنفر پيش ناظم كه او

 

به همراه خود يك فلك آورد

 

دل احمد آزرده و ريش گشت

 

چو او اين سخن از معلم شنيد

 

به ياد آمدش شعر سعدي و گفت

 

تامل خدا را ، تامل دمي

 

" تو كز محنت ديگران بي غمي

 

نشايد كه نامت نهند آدمي "

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط بنفشه | 
وبلاگ من و آبجی شکوفه از بس آدرس وبلاگتو عوض می کنی کامپیوتر من قاطی کرده ...

هر وقت آدرس وبلاگو وارد می کنم فقط یک صفحه خالی میاد . فکر کردم دیگه از خیر وبلاگ و اینترنت گذشتی  . لطفا آدرس را دوباره برام بنویس .

آدرسی که من دارم و اصلا وارد وبلاگ نمیشه اینه :   http://WWW.OMRE-MAN.BLOGFA.COM

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط بنفشه | 
 

همه شب از فراغت ناله چون مرغ سحر کردم

 

که گلزار جهان را چون دل خود پر شرر کردم

 

به هر گامی به سویت وصل جستم دورتر گشتی

 

چه از فریاد شب دیدم ، چه با آه سحر کردم

 

 

(این شعر از آقای الهی قمشه ای است ولی پدر یا پسر ؟ نمیدونم )

این آپ هم به خاطر   " اند معرفت "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط بنفشه | 

ياوران قصه تنهايي ياري دگر است

 

حرف از بي كسي شهر و دياري دگر است

 

سالها باغچه ترديد شكفتن دارد

 

گوئيا منتظر تازه بهاري دگر است

 

بين اين خيل سواران كه به هم مي تازند

 

دل ما منتظر كهنه سواري دگر است

 

نفسي تازه كن اي مرغك بشكسته حصار

 

دو قدم دور شدي باز حصاري دگر است

 

شبحي دور و بر ميكده مي گردد باز

 

واي شبگرد به تدبير شكاري دگر است

 

گفتم اي دوست كسي از ته دل مي خندد

 

گفت اين قهقهه تمرين شعاري دگر است

 

ديگر اندر دل شب ناله هوهويي نيست

 

اين صدا هي هي برپايي داري دگر است

 

بوي خون مي دهد اين موج مناجات چرا ؟

 

گوئيا قصه مشتاق و سه تاري دگر است

 

"ارفع" از  كجروي خط قضا بيم مدار

 

بن هر كوچه بن بست گذاري دگر است

 

 

                                                          سيد محمود توحيدي ( ارفع كرماني )

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط بنفشه | 

امشب کبوتران دلم زار می زنند

 

خود را ز غصه بر در و دیوار می زنند

 

چون مردمی که آینه ها را شکسته اند

 

دل را به جرم سادگی اش دار می زنند

 

دیگر اثر ز شعر محبت نمانده است

 

اینجا همیشه حرف دلازار می زنند

 

این همرهان که بظاهر صمیمی اند

 

اینها که دم ز یاری و ایثار می زنند

 

وقتی که نیستی غم تنهایی مرا

 

در کوچه های دلم جار می زنند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط بنفشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در این وبلاگ شعر و سخنان بزرگان درج شده . امیدوارم بپسندید ...

نوشته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
*CHEAPLY LOVE *
*هکری از جهنم *
*سرزمین عشق *
*جزیره موفقیت *
*عشقی *
* كودك ده ساله شهر *
* شاید من عزیز *
* جنگولک *
* موفق باشي *
* نيوشاي گل *
* دنياي سنگي *
* هنر *
* تنهاترين تنها *
* تسليم الهه عشق *
* اصول موفقيت ( مرتضيانو ) *
* رويداد *
* معترض *
*بزرگترين مجموعه شعر فارسي *
* طبقه اول بهشت *
* شما سزاواريد *
* سياه و سفيد *
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان